رؤياي بيكرانه ها
مرا به رويايي مي خوانند كه آرامشم نه يك دل كه دلي عاشق تر از من است
دوست دارم باشم اما بي خود و هر آنچه دارم تو باشي همه من بگذار بدانم مي توانم باشم هر لحظه ام با تو اما مي دانم اين منم كه من بودنم يك چيز است بي من نمي بينم بي هيچ صدايي گاهي وقتها بودنت را احساس مي كنم اما حالا..... دلم و بغضي كه در گلودارم باراني كه مي بارد و من بيش از هر وقت به حضورت محتاجم مي دانم اشكهاي بي امان بهانه ي نديدنت نيست من از خود غافل گشته ام مگر تمام وجودم از تو نيست پس چرا اين دل كوچك بهانه ي تو را
دارد مگر تو همراه هميشگي زندگي ام نيستي مگر رد پاي خاطراتم از آن تو نيست پس شكايت دل از چيست مرا به خود وامگزار هردم كه بي تو سر شود مرا به سوي نيستي مي كشاند دستم را بگير پرتگاه در يك قدمي من است نور چشمانم را بگير و بگذار ببينمت تمام هستي ام از آن تو اما با من سخن بگو بگذار خدايي باشم سرتو
بلند كن به
آسمون نگاه كن حتي
از پشت ابرا هم مي توني ببينيش وقتي
به خودت نگاه مي كني از تو آينه هم پيداست چشماتو
ببند و آروم صداش كن اون
همين جاست از
خودت به تو نزديكتر فقط
كافيه براي هميشه پيش خودت نگهش داري اونوقته
كه عاشق مي موني عشق
يعني همه چيز! همه
چيز يعني خدا! عشق
يعني خدا! او خداي من است خداي بزرگ و ازلي من خداي ابدي خدايي كه ازكودكي ياد او را بر دل بسته
ام و تار و پود قلب خود را با مهر او سرشته ام. تنها خدايي كه هميشه با من بود، در كشمكش هاي خطرناك حيات يا گرداب هاي
هولناك سقوط فقط او مرا كمك كرد. او آري او يعني خداي من همدم و هم راز من خدايي كه عظمتش اجازه داد با او چنين
سخن بگويم ولي رحمت و ملاطفتش به من فرصت داد كه او را تا مرحله ي خود پايين
بياورم و عاشقانه با او راز و نياز كنم. به ناچيزي خود معترفم و خود را صادقانه
تسليم او مي كنم و هر چه مشيت عالي او بر من بپسندد راضي و خوشنودم. در آتش عذاب مي سوزم ولي از اينكه احساس
مي كنم سوزنده من اوست لذت مي برم. خدايا، مرا از اين عالم خاكي آزاد كن بگذار مانند پروانه بر شمع وجود تو
بسوزم بگذار دنيا و مافيها را فراموش كنم دل مرا تسخير وجود خود كن تا ذره اي به دگران
دل ندهم بگذار مانند فرشتگان فقط در هواي قدس تو
به پرواز درآيم. شهيد چمران دستم را بر روي قلبم مي گذارم و چشمانم را آهسته مي بندم از هر آنچه بيرون من است آزادم و درونم تنها متعلق به اوست تمام وجودم از آن اوست با اينكه مي دانم حقارتم در برابرش
رسواترين است من هيچ نيستم تنها اوست كه مرا اين ناميده دور از آب سرد دريا روي دست گرم ساحل نيمه جون شده يه ماهي ميكنه عكس دو تا دل شاهد لحظه ي مرگش گرميه خاك زمينه ديدن جفت قشنگش التماس آخرينه واسه ماهي خيلي سخته طعم گرما رو چشيدن روي دست گرم ساحل عكس دريا رو كشيدن طفلكي تو اوج گرما دلش آروم نمي گيره زل زده به موج دريا نمي خواد تشنه بميره ماهيا زار و پريشون همه با چشماي گريون مي بينن كه توي ساحل يه ماهي باز ميكَنه جون او اندكي توان سخن گفتن يافته بود؛ صدايي كه همگان براي هميشه خاموش شده اش مي پنداشتند. در حالي كه شهادتين را بر زبان مي راند دستانش را گشود: « اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان محمداً رسول الله اشهد ان علياً ولي الله ... » و با واپسين واژگان دستان به دعا برداشته اش فرو افتاد. براي دوست عزيزم(همدم بي كسيت) و براي شادي روح مادرش تنها خواهشي كه داشتم اينكه مرا تنها بگذارند. مي خواستم به كنكاش و كند و كاو ضمير خود بنشينم و به داوري درباره ي آنچه در درونم مي گذشت و صادقانه بدان باور داشتم. ديشب سرشار از احساسي تازه بودم! آري من شادابي بهار جزاير را با خود آورده بودم، عطر شكوفه ها و نغمه هاي مرغان بهاري را و بوسه هايي را كه از شميم جانبخش و روح نواز بهاري ستانده بودم؛ براي پديد آوردن روحيه تازه در خودم و بخشيدن جاني تازه به كانوني كه مي رفت كانون خانواده و زندگي ام باشد؛ آري من آمده بودم در حالي كه تماميت يك روياي عاشقانه را با خود داشتم با تمام لطافتش... در حاليكه آرنج هايش را به درگاه پنجره تكيه داده بود دور شدن قايقش را ديد. او با نگاه خود مدتها بر سطح تيره دور شدنش را با چشم دنبال مي كرد. گويا دور شدن قايقي كه مي رفت تا در دل تاريكي نهان شود، فرار آرزوهايش را تداعي مي كرد. همه جا خلوت بود و آرام سرانجام با فرود آمدن تاريكي و چشمك زدن ستارگان آنجا را ترك كرد. آنگاه كه در تاريكناي غروب و در زير چنارهاي تناور به سوي توقفگاه كوچك قايق ها مي رفت؛ راهي كه هر توده علف يا ريشه از خاك بيرون زده درختي در آن مسير و حتي هر سنگ و قلوه سنگش براي او آشنايي ديرين مي نمود. چشمانش همانند برگهاي ريز و درشت پيرامونش نمناك بود، نه از شبنم هوا كه از قطرات سرشك اندوه و ماتمي جانگزا و توانفرسا. بدين ترتيب براي رفتن به ساحل گام بر قايق نهاد...


ادامه مطلب




| Design By : Night Skin |

